مرگ و زندگی سوسیال دموکراسی

ein-unkonventionelles-paar-auf-dem-weg-in-den-elysee-41-70577145

فرانسوی‌ها با انتخاب امانوئل ماکرون، سیاستمداری میانه‌رو که برنامه‌هایش ترکیبی از لیبرالیسم و سوسیالیسم است برای دومین بار در دو دهه اخیر دومین قدرت اقتصادی اتحادیه اروپا را از خطر حاکم شدن افراط‌گریان پوپولیست نجات دادند. اما راهیابی مارین لوپن به دور دوم انتخابات و شکست احزاب سوسیالیست و جمهوریخواه نشان داد که پایگاه ملی‌گرایان در فرانسه در مقایسه با سال‌های گذشته رشد کرده است. در سال ۲۰۰۳ ژان ماری لوپن تنها توانست نزدیک به ۲۰ درصد آرا به دست آورد و از ائتلاف گسترده سوسیالیست‌ها و جمهوریخواهان شکست خورد. این مرتبه اما ملی‌گرایان به رهبری مارین لوپن بیش از ۳۰ درصد آرا به دست آوردند. فرانسه اما تنها صحنه‌ای نیست که پوپولیست‌ها در اروپا موفق به عرض اندام شدند. پوپولیسم خطری است که در بسیاری از کشورهای اروپایی احساس می‌شود تا راهیابی مارین لوپن به مرحله دوم انتخابات فرانسه و شکست وی جریان پوپولیسم در اروپا غیرقابل توقف به نظر می‌رسید اما پیروزی امانوئل ماکرون سدی شد در مقابل رشد حرکت‌های پوپولیستی در عرصه سیاسی اروپا.
اکنون مهم‌ترین سوالی که در حوزه اقتصاد سیاسی جهان به‌ویژه اروپا مطرح است جدال نیروهای مترقی عرصه سیاست اعم از سوسیالیست یا لیبرال با پوپولیسم افراط‌گراست که در صورت دستیابی به قدرت، همه آنچه که اروپا در دهه‌های گذشته به‌ویژه بعد از جنگ جهانی دوم به دست آورده را بر باد می‌دهد. رشد پوپولیسم در اروپا و پیروزی احزاب لیبرال که تنها سد محکم در مقابل پوپولیست‌ها در اروپا محسوب می‌شدند این سوال را در میان متفکران اقتصاد سیاسی مطرح کرد که آیا سوسیال دموکراسی در اروپا مرده است.
دو دهه پیش بود که موج جدیدی از سوسیال دموکراسی از تلفیق اندیشه‌های بازار آزاد با رویکردهای امنیت اجتماعی در میان اندیشمندان اروپایی مطرح شد. در حالی‌که اواخر دهه ۸۰ و اوائل دهه ۹۰ میلادی نگرش‌های نئولیبرال به رهبری مارگارت تاچر و حزب محافظه‌کار بریتانیا در اروپا یکه‌تازی می‌کرد از اواسط دهه ۹۰ نسل جدیدی از سیاست‌مداران به صحنه آمدند که با انجام اصلاحات ساختاری «موج سوم» را در اروپا به راه انداختند. این اندیشه تازه که در اروپا به قدرت رسیده بود با سیاست‌های بیل کلینتون در ایالات متحده شباهت داشت؛ تونی بلر در انگلستان و گردهارد شرودر در آلمان. این سیاستمداران در بهبود اوضاع اقتصادی و کاهش نابرابری‌ها کارنامه نسبتا پرباری برجای گذاشتند. با بحران مالی سال ۲۰۰۸-۲۰۰۷ به نئولیبرالیسم و آنچه که اجماع واشنگتن خوانده می‌شود تکان شدیدی وارد شد و این مساله باعث شد تمایل به چپ در اندیشه‌های سیاسی و اقتصادی شدت گرفت. انفجاری که در بازارهای مالی رخ داد باعث شد بسیاری به این فکر بیفتند مقرراتی بر بازارهای مالی اعمال کنند تا براساس آن طرفداران چپ از شرایط بازار بهره بیشتری ببرند کسانی که خواهان این بودند که بازتوزیع بیشتری در دارایی‌های جامعه صورت گیرد و از بنیادگرایی بازار کاسته شود. حتی بسیاری از هواداران متعصب سیاست‌های صندوق بین‌المللی پول نیز از مواضع خود عقب‌نشینی کردند و این فکر گسترش پیدا کرد که باید اصلاحاتی در ساختار بازار آزاد صورت گیرد. این همه اما نه اوج سوسیال دموکراسی که نشان‌دهنده بحرانی بود که در این اندیشه به وجود آمده بود. در واقع فوری‌ترین و محتمل‌ترین روند سیاسی در جهان توسعه‌یافته نه رشد پوپولیسم که فروپاشی سوسیال دموکراسی است که در دو دهه پیش به‌عنوان نسخه‌ای نجات بخش برای کشورهای اروپایی مطرح شده بود.
اولین قربانی بحران مالی جهان در سال ۲۰۰۷ یونان بود. حزب چپ میانه که برای مدتی طولانی قدرت را در یونان در دست داشت. در سال ۲۰۰۹ این حزب موفق شد هر دو انتخابات اروپایی و داخلی را با اکثریت ۴۹ درصدی پیروز شود. در جریان انتخابات و بحران کسری بودجه جورج پاپاندرئو، رهبر حزب میانه به مردم وعده داد که پول وجود دارد اما پنهان است. پولی اما وجود نداشت. یونان به چندین برنامه مشوق و محرک مالی احتیاج داشت. کسری بودجه و بحران مالی برای حزب پیامدهای سیاسی سنگینی داشت. مشکلات حزب که در ارتباط با لوایح ریاضت اقتصادی در یک چرخه باطل سرعت بیشتری گرفت به کاهش شدید و بی‌سابقه در محبوبیت حزب میان مردم منجر شد. در اکتبر ۲۰۱۱ بیش از ۹۰ درصد مردم یونان می‌گفتند از عملکرد دولت مایوس و ناامید شدند. پاپاندرئو از قدرت کنار رفت و از عرصه ملی سیاست بازنشسته شد اما بسیاری حزب سوسیالیست را مسئول وضعیت به وجود آمده می‌دانستند. در عرصه بین‌المللی نیز احزاب سوسیالیست نیز همین وضعیت را داشتند. حزب چپ میانه یونان در سه انتخابات بعدی شکست‌های سنگینی خورد. ابتدا به ۱۳ درصد بعد به ۳/۱۲ درصد و در سومین انتخابات تعداد آرای این حزب به ۴ درصد رسید. حاصل این شد که چپ‌های افراطی که در حزب سیرزا به رهبری الکسیس سیپراس جمع شده بودند به قدرت رسیدند.
در اسپانیا نیز بعد از یک دهه که چپ‌های میانه قدرت را در دست داشتند ماریانو راخوی از حزب محافظه کار در سال ۲۰۱۲ به قدرت رسید. در میانه بحران مالی راخوی مجبور بود وظیفه دشوار کاهش هزینه‌ها و بازسازی سیستم مالی کشور با استفاده از بودجه اتحادیه اروپا را نیز به انجام برساند. درحالی‌که محافظه کاران اسپانیا به سرنوشت حزب چپ میانه در یونان دچار نشدند ولی حزب سوسیالیست اسپانیا مانند همتای یونانی روزهای خوبی را نمی‌گذرانند.
این داستانی است که در بسیاری از نقاط دیگر جهان نیز تکرار شده است. در انگلیس به‌رغم اختلاف نظر‌های داخلی که در ماجرای خروج از اتحادیه اروپا ایجاد شده، محافظه‌کاران همچنان با قدرت بر سر کارند. حزب محافظه کار پیروزی خود را مدیون پیروزی رهبر افراطی حزب کارگر جرمی کوربین و دستیارانش هستند. دقیقا به این علت است که ترزامی، ‌رهبر حزب محافظه کار که در مورد نحوه اجرای بریگزیت نامطمئن است نمی‌تواند در مقابل وسوسه برگزاری انتخابات زودهنگام مقاومت کند. احتمالا در انتخابات پارلمانی انگلستان که در تابستان برگزار می‌شود حزب محافظه‌کار به بزرگ‌ترین پیروزی و گسترده‌ترین اکثریت پارلمانی از سال ۱۹۸۳ به این سو دست خواهد یافت.
در برلین نیز حزب سوسیال دموکرات به رهبری گردهارد شرودر که در سال ۲۰۱۰ با برنامه تبدیل اروپا از یک «مرد بیمار» به قدرت غیرقابل خدشه به انتخابات پای گذاشت از رقیب محافظه‌کار حزب دموکرات مسیحی، آنگلا مرکل شکست خورد؛ شکستی که بارها و بارها تکرار شد. حزب سوسیال دموکرات آلمان با رهبری مارتین شولتز در انتخابات پاییز با حزب دموکرات مسیحی به رهبری مرکل رقابت می‌کند که احتمالا نتیجه این انتخابات نیز تمدید یک دوره دیگر اکثریت پارلمانی برای حزب آنگلا مرکل است.
در سراسر اروپا احزاب پوپولیست چه در اردوگاه چپ و چه در میان راست‌ها از روند فعلی استفاده بسیاری برده‌اند. آنها با دستور کاری که مبتنی بر برنامه‌های ضد سیستم و ضدیت با نخبگان است پای به انتخابات‌ها می‌گذارند.
پیدایش احزاب و حرکت‌های پوپولیستی در اروپا یک پدیده ایدئولوژیک نیست بلکه پدیده‌ای است اجتماعی که پاسخ آن در دوگانه راست- چپ یافت نمی‌شود. اینکه چرا چهره‌هایی مانند مارین لوپن در فرانسه و حزب سیرزا در یونان و در گذشته نه چندان دور افرادی مانند هوگو چاوز در ونزوئلا، جهانی‌سازی و روند صنعتی‌زدایی را مورد نقد قرار می‌دهند در همین چارچوب قابل تحلیل است. پوپولیست‌ها به راحتی و به سرعت از وعده‌هایی که داده‌اند دست می‌کشند. حزب سیرزا در یونان به سرعت در حال از دست دادن حمایت‌های مردمی است. احتمال دارد این اتفاق در آمریکا نیز بیفتد در فرانسه اما امانوئل ماکرون توانست بسیاری از طرفداران چپ میان را فریفته خود کند و برای چهارمین مرتبه در دهه‌های اخیر فرانسه به گرایش سیاسی بر خلاف انتخاب مردم آمریکا رأی دهد. ریگان در آمریکا میتران در فرانسه، کلینتون در آمریکا شیراک در فرانسه، اوباما در آمریکا سارکوزی در فرانسه و اکنون ترامپ در آمریکا و ماکرون در فرانسه.
آنچه در انتخابات‌های پی‌در‌پی و مکرر کشورهای اروپایی در سال ۲۰۱۷ در خطر قرار گرفته است از جانب رشد پوپولیسم در این قاره نیست بلکه خطر اصلی، وضعیت و موقعیت جدید سوسیال دموکراسی و ارزش‌های آن در عصر پساصنعتی است. در ایتالیا نیز هنگامی که سیاستمدار تکنوکرات ماریو مونتی خواستار انتخابات زودهنگام شد احزاب میانه که با ایده انجام اصلاحات پای به صحنه انتخابات نهاده بودند با ائتلافی به رهبری ماتئو رنزی به پیروزی رسیدند. در فرانسه حزبی که ماکرون تاسیس کرده است تا یکی دوسال پیش اصلا وجود نداشت. او سابقه عضویت در حزبی نه چندان محبوب را داشت اما به سرعت توانست به محبوبیت دست یابد. دفاع پرشور ماکرون از ارزش‌های اتحادیه اروپا موجب شد وی حمایت حزب سوسیالیست و همچنین حزب جمهوریخواه به رهبری فرانسوا فیون را به دست بیاورد. انتخاب وی مانعی بزرگ در مقابل پوپولیست‌هاست و همچنین احزاب سنتی فرانسه که اکنون بسیار کم رمق‌اند. پیروزی ماکرون نشان داد که هنوز برای اینکه سوسیال دموکراسی را به زباله دان تاریخ بیندازیم زود است. به کنار گذاشتن گرایش‌های میانه روانه در احزاب سیاسی به نظر می‌رسد بدترین استراتژی برای مقابله با پوپولیسم باشد. در عوض باید به احزاب میانه انرژی تازه‌ای تزریق کرد و جایگاه احزاب میانه را با اصلاحات و با رهبرانی آینده‌گرا و ضد فساد تقویت کرد. اگر سیاستمدارانی مناسب و با شجاعت کافی ظهور کنند فضای کافی و توجه افکار عمومی به این‌گونه رهبران نیز در جوامع سیاسی وجود دارد.
منبع: foreign affairs



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *